تعطیلات نوروز به کجا برویم
پدر از بی‌پولی گفت و قسط‌های عقب‌مانده
مادر از سختی راه و بی‌خوابی و ملافه و حمام
ساعت شد 12 نصف شب
گفتیم برویم سر اصل مطلب
یکی گفت برویم شیراز
دیگری گفت نه‌خیر مشهد
ساعت شد 5 صبح
مادر گفت بالاخره کجا برویم
پدر گفت برویم بخوابیم!



تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |

عزیزان نظر خود را دربارۀ این عکس در بخش نظرات بنویسید..............................



تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |
دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات

مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش (حافظ)



تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |
 

برای مشاهدۀ داستان روی ترکیب زیر اشاره کنید.

داستان عقاب



تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |

شعر طنز عید نوروز

عجب رسمیه رسم زمونه

خونه مون عیدا پر مهمونه

می رن مهمونا از اونا فقط

آشغالِ میوه به جا می مونه !

کجاست اون کیوی ؟ چی شد نارنگی ؟

کجا رفت اون موز ؟! خدا می دونه !

جعبه خالی ِ شیرینی هنوز

گوشه ی طاقچه پیش گلدونه

عطرش پیچیده تا آشپزخونه

شیرینیش کجاست ؟ خدا می دونه

می رن مهمونا از اونا فقط

جعبه ی خالی به جا می مونه !

از بس خونه رو به هم می ریزن

آدم مثل خر تو گِل می مونه

یکی نیست بگه خداوکیلی

جای پوست پسته توی قندونه ؟!

قند نصفه ی عموجون هنوز

خیس و لهیده ته فنجونه



تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |

مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد. رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسندید.سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده اید.آدرس ایمیل تان (رایانامه)را بدهید تا فرم های استخدام را برای شما ارسال کنم. مرد جواب داد : متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم.ر ئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به شغل ندارد.

مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد. نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند. تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده دم در منازل مردم آن را بفروشد. او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد. به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت!

او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه رفت و سرویسی را انتخاب کرد. نماینده بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم. نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوری های توزیع مواد غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟

مرد گفت: احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم.



تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |
تی شرت شهدا بر تن دختر بی حجاب + تصاویر

نوحه لایق نیست بر خاک شهیدان زانکه هست/ کمترین دولت ایشان را بهشت برترین

در آستانۀ سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی نتایج سومین دورۀ مسابقۀ ادبی شهید مسعود درخشان به شرح زیر اعلام می گردد:

الف-دربخش همکاران فرهنگی

1.نفر اول خانم دکتر شیوا حیدری

2. نفر دوم  آقای مهدی زکی زاده

3.نفرات سوم آقای  محمد علی رضا پور و خانم نرگس تاجیک

ب. در بخش دانش آموزان

1. نفر اولآقای علی رضا جعفری آثار از مدرسۀ شهید مسعود درخشان

2. نفر دوم خانم یاسمین کیوانی امیر از مدرسۀ غیر دولتی اسما

3. نفر سوم آقای مهدی منظری از مدرسه محمد رسول الله

از این عزیزان در مراسم بزرگداشت شهید مسعود درخشان تقدیر به عمل خواهد آمد.



تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |

بازآ که دل هنوز به ياد تو دلبر است

 

جان از دريچه نظرم، چشم بر در است

 

بازآ دگر که سايه ديوار انتظار

سوزنده‌تر ز تابش خورشيد محشر است

 

بازآ، که باز مردم چشمم ز درد هجر

در موج خيز اشک چو کشتي، شناور است

 

بازآ که از فراق تو اي غايب از نظر

دامن ز خون ديده چو درياي گوهر است

 

اي صبح مهر بخش دل، از مشرق اميد

بنماي رخ که طالعم از شب، سيه‌تر است

 

زد نقش مهر روي تو بر دل چنان که اشک

آيينه‌دار چهره‌ات اي ماه منظر است

 

اي رفته از برابر ياران «مشفقت»

رويت به هر چه مي‌نگرم در برابر است



تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |

شاهدِ نگاران

بلند بود و پر از نغمه های باران بود 

پر از طراوت سبز دل بهاران بود

به آسمان، سفری داشت هر زمان؛ اما

فروتنانه، صمیمی، کنار یاران بود

صفا گرفته ز مسجد،صفای مسجد داشت

ستاره ی سحر چشم رهسپاران بود

جهاد با دل خود کرده بود و بیدل شد

سپس،جهادکه شد، سرور دلیران بود

سلاح داشت؛چراکه صلاح در این بود

دفاعِ غیرتیِ او ز دین و ایران بود

شجاعتش علویّ و لطافتش علوی

بدون اسلحه، آشوبِ دلشکاران بود

به دوست،دوست هر دوست،دوستش شده بود

که دوستدارِ دلِ دوستً دوستداران بود

به باغ سبز دعا، میوه های می می کاشت

شهید راه وفا، شاهد نگاران بود .



تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |
پس بگفتندش که طاوسان جان - جلوه ها دارند اندر گلستان



ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |

 

آب رادیاتور ماشین بخور محتاج نامردان نباش!



اتوبوس من غصه نخور، منم یه روز بزرگ میشم ! ( ژیان )


اگر از عشقت نكنم گریه و زاری به جهنم كه مرا دوستم نداری !


اگه الله كند یاری چه اف باشد چه سوسماری !
برای خواندن بقیه به ادامه بروید.................

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |
برای مشاهد به ادامه بروید و آن را کاملا مطالعه کنید..........



ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |

 

جهان پهلوانا صفای تو باد

دل مهرورزان سرای تو باد

 بماناد نیرو به جان و تنت

 رسا باد صافی سخن گفتنت

  زلزله بوئين زهرا علاوه بر بزرگي تاريخي و فاجعه اي که در پي آورد از يک جهت ديگر نيز در تاريخ ايران فراموش نشدني است و آن همبستگي ملي است که پس از اين واقعه در ميان مردم براي کمک به همنوعانشان به وجود آمد. زلزله بوئين زهرا با يک نام گره خورده است: غلامرضا تختي. مردم محروم بوئين زهرا درحالي که خسارت شديدي از زلزله ديده بودند چشم انتظار کمک هاي مردمي به سر مي بردند. همان زمان برخي سازمان هاي وابسته به حکومت از جمله جمعيت شير و خورشيد با انتشار اعلاميه ها و اطلاعيه هايي در جرايد مردم را به دادن کمک دعوت مي کردند، هرچند کمک هايي جمع آوري شد اما نتوانست مشکلات مردم آسيب ديده را حل کند چرا که کمک ها در برابر عمق فاجعه ناچيز بود. علاوه بر اين، از آنجا که سازمان ‎هاي امدادي دولتي در ميان مردم جايگاهي نداشتند و مردم نسبت به آنها بي اعتماد بودند از دادن کمک خودداري مي کردند. در اين هنگام بود که غلامرضا تختي قهرمان کشتي ايران که عنوان جهان پهلوان را به همراه داشت، دست به کار شد و در نامه اي به روزنامه ها آمادگي خود را جهت جمع آوري اعانه براي زلزله زدگان بوئين زهرا اعلام کرد. 
 
    يکي از ياران تختي در اين باره مي گويد: «در جريان کمک به زلزله زدگان بوئين زهرا حرکت تختي براي جمع آوري کمک حماسه آفريد، پس از حادثه زلزله بوئين زهرا، تختي در قالب و کسوت ورزشکار به همراه دوستان ورزشکارش شروع به فعاليت کردند که البته بحث بود که از کجا شروع کنند، مرحوم شمشيري اعتقاد داشت از سبزه ميدان تهران، حاج اسماعيل رضايي مايل بود از خيابان مولوي و ميدان بارفروش ها و عده اي ديگر جاهاي ديگر را پيشنهاد کردند، اما تختي خودش معتقد بود که مردم جنوب شهر خود به خود به کمک مي آيند، اين مردم شمال شهر هستند که بايد حرکت شان داد و لذا از چهارراه پهلوي (ولي عصر فعلي) شروع کرد و آن کاروان عظيم را به راه انداخت، بعد از جمع آوري اعانه نيز شير و خورشيد خيلي پافشاري کرد که اعانات به موسسه تحويل داده و از آن طريق توزيع شود ولي تختي قبول نکرد و با کمک و راهنمايي حاج سيدجوادي و ورزشکاران قزوين، خودش به منطقه رفت و اعانات را به دست مردم رساند.»


تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |

...ما بنا نبود به شهدا جاخالی بدیم ....ما بنا نبود جانبازامونو خونه نشین کنیم ... خونشون رو مفت بفروشیم ... نفت هم گرون شد ...خونه هم گرون شد ...نون هم گرون شد ..فقط خون ارزون شد...خون شهدا ارزون شد..... شهدا فراموش شدند.



تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |
افسران - نوجوان دیروز ( شهید مرحمت بالازاده اردبیلی ) و جوانان امروز ( شیاطین آشکار )

شهرى از عكس شهيدان داريم
عكسشان،كرده،فراوان داريم
ديدنِ رفتنِ ياران سخت است
داستانش بلب،آسان داريم
جان براى وطن و دين دادند
واى برما،به چه ايمان داريم؟
روى مين از دل و جان ميرفتند
از سرِ همتشان،جان داريم
جامه شان،خاكي ايرانى بود
خارجى ما , كت ودامان داريم
رشوه وظلم ورياكارى و رانت
دست بر دامنِ شيطان داريم
روز محشركه شهيدان جمعند
چيست پاسخ كه به يزدان داريم؟!



تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |
 

آدمیست دیگر

یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد

دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور

(حسین پناهی)


تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |
 

باور کنید حال و هوایم مساعد است

 

 

این شایعات شیوه ی برخی جراید است

 

یک صبح

 

تیتر می شوم: این شخص

 

[بگذریم]

 

یک عصر

 

خوانده اید... و تکرار زاید است

 

من زنده ام هنوز و غزل فکر می کنم

 

باور نمی کنید؟ همین شعر شاهد است



تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |

میوه‌هایی از نور


 

جلوه‌ها کردی و آخر رفتی                   

و چه زود             از نگاهم            دل خود را بردی             

و چه آرام                   سفر می‌کردی

در افق‌های نگاه شعرت             

تازگی می‌دیدم

و خدا را با تو                    

     من چه زیبا دیدم

شعرهایت همه لطفی سرشار         

    از لطافت               از مهر

واژه‌هایت عرفان              

تا سراپای کلامت پیدا

روز کوچت امروز           

شاخه‌ی ایمانت          

  همه اینجا امروز            

چه پر از برگ شده

میوه‌های نورت           

پرتوافشان شده است

و حریمت امروز                     

همه عطرآگین است

بوی خوش مریم‌ها را           

  می‌توان از گل یاست فهمید

تو وجودی بودی              

مملو از عشق به ایمان و خدا

تا به امروز ندیدم چون تو                 

   من کسی را پر از شوق خدا

و تو با رفتن خود           

در دل‌خسته‌ی من        حسرتی نهاده‌ای

و تو پیوستی با معشوقت                       

    خوش به حالت ای یار

خوش به حالت ای همیشه جاوید           

    ای سراپا مهر و مهربانی ایثار



تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |
 پس چه چیزی باعث شد که آنها برای از دست ندادن حتی یک وجب خاکشان جانشان را کف دستشان بگذارند.آیا جز غیرت دینی بود آیا جز دفاع ازدین و ناموس و وطن بودپس چرا از به یاد آوردن آنان مکدر می شویم ومیگوئیم ای بابا جنگ که تمام شده است.ولی آیا دشمن دست از سرما برداشته است؟................



تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |
                            

 

 

همه ی زندگی من قاصدکی بود که تنها یک آن بر مژگان تو نشست
و تو چه معصومانه پلک زدی .
همه ی زندگی من ، "من" بود 
وتو چه معصو مانه پلکش زدی. 
و ندیدی که من با باد رفتم.

 

همه ی زندگی من

فاصله  ی میان نُت های سیاه قلب توست

{سکوت}

کهاگرنبود

صدای ممتــــــــــــــــــــد مرگ بودونه توبودی و نه من

 

همهی زندگی من حباب سردیست که برپیشانی مادرم می درخشد

غبارگرمی ست که برشانه ی پدرنشسته

وگردسپیدیست که بچه های کلاس چهارم آن رابرگونه ی معلممبه خنده- نشان دادند...

شهریور  مازیــارقنبری 22

 



تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |
 

ماهی توی آکواریوم ما ، هی میخواست یه چیزی بهم بگه !

تا دهنشو وا می کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه !!!

دست کردم تو آکواریوم درش آوردم و شروع کرد از خوشالی بالا پایین پریدن !

دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو...

اینقده بالا پایین پرید تا خسه شد خوابید !!!

دیدم بهترین موقع تا خوابه دوباره بندازمش تو آب، ولی الان چندساعته بیدار نشده...

یعنی فکرکنم بیدار شده دیده انداختمش اون تو قهر کرده خودشو زده به خواب !



تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |

بسم الله الرحمن الرحیم      ذکر شهیدان ره مستقیم

به مناسبت 19 دی سالروز عروج شهید حاج مسعود درخشان،مدرسۀ شاهد حاج مسعود درخشان با همکاری بنیاد شهید و امور ایثارگران سومین دورۀ مسابقات ادبی را در قالب های مقاله، شعر و داستان ، بین همکاران و دانش آموزان منطقۀ شهریار، با موضوعات زیر برگزار می‌کند:

الف- عکس شهدا را می بینیم و عکس شهدا عمل می کنیم...

ب- بیداروشان خفته دل برخیزید/خورشید سر از خون شهیدان برکرد.

پ –چگونه حق شهدا را ادا کنیم؟

مهلت ارسال آثار: پایان دی ماه 1393

شیوۀ تحویل آثار:

1-ارسال به دفتر آموزشگاه شاهد حاج مسعود درخشان.

2-ارسال به رایانامۀ

Shahed87d@yahoo.com

لازم به ذکر است که از آثار برگزیده در مراسم یادوارۀ شهدا تقدیر به عمل می آید.



تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |
روی دستش پسرش رفت ولی قولش نه

نیزه ها تا جگرش رفت ولی قولش نه

شیرمردی که در آن واقعه هفتاد و دو بار

 دست غم بر کمرش رفت ولی قولش نه

هرکجا می نگری نام حسین است حسین

ای دمش گرم سرش رفت ولی قولش نه

 

 



تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |
برای دیدن نمونه سوال به ادامه مطلب بروید..............



ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی 

 با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

**** 

گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش

عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشید

 

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن

 در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید

 ***

گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین(ع) 

 گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید



تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |
 



من هیچ وقت گریه نمی‌کردم
چون اگر اشک می‌ریختم آذربایجان شکست می‌خورد
و اگر آذربایجان شکست می‌خورد، ایران زمین می‌خورد
اما تو مشروطه دو بار آن هم در یک روز اشک ریختم...
حدود 9 ماه بود تحت فشار بودیم بدون غذا بدون لباس
از قرارگاه آمدم بیرون چشمم به یک زن افتاد با یک بچه در بغلش
دیدم که بچه از بغل مادرش آمد پایین و چهار دست و پا رفت به طرف بوته‌ی علف، علف را از ریشه در آورد
و از شدت گرسنگی شروع کرد خاک ریشه‌ها را خوردن
با خودم گفتم الان مادر آن بچه به من فحش می‌دهد و می‌گوید لعنت به ستار خان که ما را به این روز انداخت
اما مادر کودک آمد طرفش و بچه‌اش را بغل کرد و گفت:
عیبی ندارد فرزندم...

"خاک می‌خوریم؛ اما خاک نمی‌دهیم..."

 

"ستارخان"


تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |
 

زندگی جیره مختصریست!

مثل یک فنجان چای!

که کنارش عشق است.

مثل یک حبه قند

زندگی را با عشق  نوش جان باید کرد

سهراب سپهری



تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |

نمرات آزمون مهارت های نوشتاری کلاس هفت 4.

 

تاریخ آزمون(9 آذر1393)

 

برای دیدن نمرات به ادامۀ مطلب بروید.



ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |

شنیدم که یک داور گوشت‌تلخ

 

قضاوت همی‌کرد در لیگ بلخ!

 

آوانتاژ را کرده کلاً رها

 

خطا می‌گرفتی ز باد هوا

 

نبودی به هنگام بازی حلیم

 

بدادی فقط  قرمزِ مستقیم!

 

ز ترسش نیارست کردن  نگاه

 

به چشمان  او صاحبِ باشگاه!

 

نه اهل تعامل نه اهل تماس

 

تو گویی که ضد بود با اسکناس!

 

(گر اینها شود جمع  در داوری

 

شود  داوری شغلِ درد آوری!)

 

قضا را به پارتی دو تن نانجیب

 

خوراندند او را دوایی عجیب

***

چه دارو کزآن داور تیزخشم

 

فسرد و پس از آن فقط گفت:چشم!

 

به کرّات غش کرد در  داوری

 

گهی اینوری و گهی آنوری

 

در این مستطیل طویل و عریض

 

بخواهم ز حق: اشفِ کُلَّ مریض!



تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |

عزیزان برای مشاهدۀ نمونه سوال به ادامۀ مطلب بروید.



ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : مدیر پایگاه |