درس فارسی- مدرسۀ شهید مسعود درخشان
خبری- آموزشی 
قالب وبلاگ
لینک های مفید
| 
|
|

بسم الله الرحمن الرحیم      ذکر شهیدان ره مستقیم

به مناسبت 19 دی سالروز عروج شهید حاج مسعود درخشان،مدرسۀ شاهد حاج مسعود درخشان با همکاری بنیاد شهید و امور ایثارگران سومین دورۀ مسابقات ادبی را در قالب های مقاله، شعر و داستان ، بین همکاران و دانش آموزان منطقۀ شهریار، با موضوعات زیر برگزار می‌کند:

الف- عکس شهدا را می بینیم و عکس شهدا عمل می کنیم...

ب- بیداروشان خفته دل برخیزید/خورشید سر از خون شهیدان برکرد.

پ –چگونه حق شهدا را ادا کنیم؟

مهلت ارسال آثار: پایان دی ماه 1393

شیوۀ تحویل آثار:

1-ارسال به دفتر آموزشگاه شاهد حاج مسعود درخشان.

2-ارسال به رایانامۀ

Shahed87d@yahoo.com

لازم به ذکر است که از آثار برگزیده در مراسم یادوارۀ شهدا تقدیر به عمل می آید.

[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]
روی دستش پسرش رفت ولی قولش نه

نیزه ها تا جگرش رفت ولی قولش نه

شیرمردی که در آن واقعه هفتاد و دو بار

 دست غم بر کمرش رفت ولی قولش نه

هرکجا می نگری نام حسین است حسین

ای دمش گرم سرش رفت ولی قولش نه

 

 

[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]
برای دیدن نمونه سوال به ادامه مطلب بروید..............


ادامه مطلب
[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی 

 با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

**** 

گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش

عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشید

 

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن

 در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید

 ***

گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین(ع) 

 گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید

[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]
 



من هیچ وقت گریه نمی‌کردم
چون اگر اشک می‌ریختم آذربایجان شکست می‌خورد
و اگر آذربایجان شکست می‌خورد، ایران زمین می‌خورد
اما تو مشروطه دو بار آن هم در یک روز اشک ریختم...
حدود 9 ماه بود تحت فشار بودیم بدون غذا بدون لباس
از قرارگاه آمدم بیرون چشمم به یک زن افتاد با یک بچه در بغلش
دیدم که بچه از بغل مادرش آمد پایین و چهار دست و پا رفت به طرف بوته‌ی علف، علف را از ریشه در آورد
و از شدت گرسنگی شروع کرد خاک ریشه‌ها را خوردن
با خودم گفتم الان مادر آن بچه به من فحش می‌دهد و می‌گوید لعنت به ستار خان که ما را به این روز انداخت
اما مادر کودک آمد طرفش و بچه‌اش را بغل کرد و گفت:
عیبی ندارد فرزندم...

"خاک می‌خوریم؛ اما خاک نمی‌دهیم..."

 

"ستارخان"
[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]
 

زندگی جیره مختصریست!

مثل یک فنجان چای!

که کنارش عشق است.

مثل یک حبه قند

زندگی را با عشق  نوش جان باید کرد

سهراب سپهری

[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]

نمرات آزمون مهارت های نوشتاری کلاس هفت 4.

 

تاریخ آزمون(9 آذر1393)

 

برای دیدن نمرات به ادامۀ مطلب بروید.


ادامه مطلب
[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]

شنیدم که یک داور گوشت‌تلخ

 

قضاوت همی‌کرد در لیگ بلخ!

 

آوانتاژ را کرده کلاً رها

 

خطا می‌گرفتی ز باد هوا

 

نبودی به هنگام بازی حلیم

 

بدادی فقط  قرمزِ مستقیم!

 

ز ترسش نیارست کردن  نگاه

 

به چشمان  او صاحبِ باشگاه!

 

نه اهل تعامل نه اهل تماس

 

تو گویی که ضد بود با اسکناس!

 

(گر اینها شود جمع  در داوری

 

شود  داوری شغلِ درد آوری!)

 

قضا را به پارتی دو تن نانجیب

 

خوراندند او را دوایی عجیب

***

چه دارو کزآن داور تیزخشم

 

فسرد و پس از آن فقط گفت:چشم!

 

به کرّات غش کرد در  داوری

 

گهی اینوری و گهی آنوری

 

در این مستطیل طویل و عریض

 

بخواهم ز حق: اشفِ کُلَّ مریض!

[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]

عزیزان برای مشاهدۀ نمونه سوال به ادامۀ مطلب بروید.


ادامه مطلب
[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]

 

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.

 

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….

 

وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش

 

باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک  بزن … نمک …

 

زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

 

شوهر به آرامی گفت : فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری!

[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]

انشاءالله آزمون از درس اول تا صفحۀ34 در روزسه شنبه 4 آذر 1393 برگزار

می گردد.

[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]
انتظار نمره بیست

 

1-آقای امیر رضا زمانی کلاس هفت 2

2-آقای سید محمد ایروانی کلاس هفت 3

3-آقای پارسا فلاحت پیشه کلاس هفت 3

4-آقای محمد رضا برومند کلاس هفت یک

5-آقای سید علیرضا عظیمی کلاس هفت یک

[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]
نمرات آزمون فارسی کلاس هفت یک

برای دیدن نمرات به ادامۀ مطلب بروید.


ادامه مطلب
[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]

شب شده بود و دلم دوباره غم گرفته بود

به یاد کرببلا برا حرم گرفته بود

داشتم از غصه میمردم به یاد کرببلا

گفتم امشب و میرم زیارت امام رضا

رفتم و رو به ضریح باصفاش زانو زدم

حرفای دلم رو پیش ضامن آهو زدم

گفتم آی امام رضا تو رو به حق مادرت

یه نگاه کن به دل سیاه این کبوترت

من غلامتم تو باید به دلم شاهی کنی 

برای زیارت حسین منو راهی کنی

میون دردودلام توی همین حال و هوا

دیدم انگاری نشسته روبه روم امام رضا

دیدم آقای غریبم داره گریه میکنه

سر تکون میده ازم داره گلایه میکنه

میگه آی  اونی که حال خودتو خوب میدونی

تو که صبح تاشب داری دل منو میسوزونی

با چه رویی  اومدی پیش منه امام رضا؟

با چه رویی  اومدی میخوای بری کرببلا؟

به حریم ما تا محرم نشی فایده نداره

کربلا بری و آدم نشی فایده نداره

به آقام گفتم امام رضا به حق مادرت

یه نگاه کن به دل سیاه این کبوترت

تا که از صدق و صفا عاشق و مبتلا بشم

اونجوری که تو میخوای زائر کربلا بشم.

[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]

خانه پیرزن ته کوچه

پشت یک تیر برق چوبی بود

پشت فریاد های گل کوچک

واقعا روزهای خوبی بود

 

پیرزن هر دوشنبه بعد از ظهر

منتظر بود در زدن ها را

دم در می نشست و با لبخند

جفت می کرد آمدن ها را

 

روضه خوان محله می آمد

میرزا  با دوچرخه آهسته

مثل هر هفته باز خیلی دیر

مثل هر هفته سینه اش خسته

 

"ای شه تشنه لب سلام علیک"

ای شه تشنه لب...چه آوازی

زیر و بم های گوشه ء دشتی

شعرهای وصال شیرازی

 

می نشستیم گوشهء مجلس

با همان شور و اشتیاقی که...

چقدر خوب یاد من مانده

در و دیوار آن اتاقی که -

 

یک طرف جملهء"خوش آمده اید

به عزای حسین"بر دیوار

آن طرف عکس کعبه می گردد 

دور تا دور این اتاق انگار

 

 گوشه گوشه چه محشری برپاست

توی این خانهء چهل متری

گوش کن! دم گرفته با گریه

به سر و سینه می زند کتری

 

عطر پر رنگ چایی روضه

زیر و رو کرده خانهء اورا

چقدر ناگهان هوس کردم

طعم آن چای قند پهلو را

 

تا که یک روز در حوالی مهر

روی آن برگ های رنگا رنگ

با تمام وجود راهی کرد

پسری را که برنگشت از جنگ

 

هی دوشنبه دوشنبه رد شد و باز

پستچی نامه از عزیز نداشت

کاشکی آن دوشنبهء آخر

روضهء میرزا گریز نداشت

 

پیرزن قطره قطره باران شد

کمی از خاک کربلا در مشت

السلام و علیک گفت و سپس

روضهء قتلگاه اورا کشت

 

مربع

 

تاهمیشه نمی برم از یاد

روضهء آن سپید گیسو  را

سالیانی است آرزو دارم

کربلای  نرفتهء او را

[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]

دانش آموزان برتر اخلاق مهر ماه

1-آقای محمد جواد محمد طاهری کلاس هفت2

2-آقای محمد رضا قاسمی کلاس هفت3

3-آقای محمد رضا برومند کلاس هفت 1

[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]

نمرات آزمون فارسی کلاس هفت 2.

 

تاریخ آزمون(30 مهر1393)

 

برای دیدن نمرات به ادامۀ مطلب بروید.

 


ادامه مطلب
[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]

نمرات آزمون فارسی کلاس هفت 3.

 

تاریخ آزمون(30 مهر1393)

 

برای دیدن نمرات به ادامۀ مطلب بروید.


ادامه مطلب
[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]

 برای مشاهدۀ نمونه سوال به ادامۀ مطلب بروید


ادامه مطلب
[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]
امتحان مدرسه در حیاط

سلام دانش آموزان کلاسهای هفت 1، 2 و 3

آزمون فارسی (فصل اول)روز چهارشنبه 30 مهر برگزار می گردد.

[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]

 مرد خودپسندی بالای سرکشاورزی ایستاده بود و کارکردنش را نگاه می کرد. 
مرد با غرور گفت: « بکار، بکار، که هر چه بکاری ما می خوریم.» 
کشاورز گفت: «یونجه می کارم»

[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]
 نظر خود را به صورت شعر یا متن در قسمت نظرات بگذارید.

[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]

چشمه ی آب حیات است دهانت

امانظر بنده بر این است که مسواک بزن

***

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کآن جا

باخط بد نوشته گردش به راست ممنوع

***

دیری است که دل دار پیامی نفرستاد

من فکر کنم گوشی او شارژ ندارد

***

ای عروس هنر از بخت شکایت منما

برو یک راست در خانه ی مادر شوهر

***

بر سر تربت من با می و مطرب بنشین

مطربش کاش فقط خواجه امیری باشد

***

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

نیفتیو بلوتوست شبانه پخش شود

***

من از آن حسن روز افزون که یوسف داشت

دانستم گریمش کرده اند انگار قبل از فیلمبرداری




[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]

ﻣﺎﺩﺭ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﻢ،ﺑﻊ!
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﮔﻠﻪ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻗﺼﺎﺏﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺳﭙﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭﯼ ﻫﻢ ﺷﺪ.
ﺣﺎﺝ ﺭﺣﯿﻢ ﻗﺼﺎﺏ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮﺩ. ﺁﻥ ﺷﺐ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﯽ ﺗﺎ صبح ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺳﺤﺮ ﮐﺮﺩﻡ؛ ﻫﻤﻪﺍﺵ ﺧﻮﺍﺏ ﭼﺎﻗﻮ ﻣﯽﺩﯾﺪﻡ.
ﺻﺒﺢ ﻗﺼﺎﺏ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺁﺏ ﺁﻭﺭﺩ؛ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻨﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﺍﺷﮏ ﺟﻠﻮﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﻊ ﺑﻊﮐﺮﺩﻡ.

 

ﻗﺼﺎﺏ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺗﯿﺰ ﮐﺮﺩﻥﭼﺎﻗﻮﯾﺶ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺭﺿﺎ، ﭘﺴﺮﺵ، ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺩﺳﺖ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ ﮐﻪ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻓﺮﺩﺍ ﺷﺎﯾﺪ ﻗﯿﻤﺖ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﺸﻮﺩ ﺑﯿﺴﺖ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﺎﻥ.
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺢ ﺍﯾﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﻗﻀﺎ ﻣﺎ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﯾﻢ.

ﺣﺎﻝ ﻫﻢ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﮔﺮﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺧﺮﯾﺪ ﺁﻧﺮﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺧﯿﺎﻝ ﻣﻦ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺣﺎﻻﻫﺎ ﻣﺮﺩﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ.

[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]

سال جدید را به همه ی اهل آموزش تبریک عرض می کنیم.

به روز خجسته سر مهر ماه- به سر بر نهاد آن کیانی کلاه(فردوسی)

[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]

این خاک گهربار که ایران شده نامش
شیری است که در بین دو دریاست کنامش
خورشید برون آمده هر صبح ز مشرق
از برج اسد داده به اخلاص سلامش
مهتاب نشسته سر هر گنبد این خاک
از نی‌شکر فارس شکرگون شده جامش
از مرز فرا رفته به پیغمبری شعر
با سعدی و با مولوی از عشق پیامش
شوقی ازلی دارم بر خاک عزیزش
عشقی ابدی در دل دارم به دوامش
پیش ستم زورگران سینه سپر کرد
بنگر که از این همت دنیا شده رامش
از شرق مشرف بشو ای باد صبا تا
یک بار سلامم برسانی به امامش

[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]

دو کاج(نسخه قدیم)

 


در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده ، دو کاج ، روییدند
سالیان دراز ، رهگذران
آن دو را چون دو دوست ، می دیدند
روزی از روزهای پاییزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج ها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامّل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی
مردم آزار ، از تو بیزارم
دور شو ، دست از سرم بردار
من کجا طاقت تو را دارم؟
بینوا را سپس تکانی داد
یار بی رحم و بی محبت او
سیم ها پاره گشت و کاج افتاد
بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط ، دید آن روز
انتقال پیام ، ممکن نیست
گشت عازم ، گروه پی جویی
تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم
راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگ دل را نیز
با تبر ، تکه تکه ، بشکستند

 


شاعر: محمد جواد محبت
 

 

***

 


دو کاج (نسخه ی جدید)

 



كاج همسايه گفت با نرمی
دوستی را نمی برم از یاد،
شاید این اتفاق هم روزی
ناگهان از برای من افتاد.
مهر بانی بگوش باد رسید
باد آرام شد، ملایم شد،
کاج آسیب دیده ی ما هم
کم کمک پا گرفت و سالم شد.
میوه ی کاج ها فرو می ریخت
دانه ها ریشه می زدند آسان،
ابر باران رساند و چندی بعد
ده ما نام یافت کاجستان ...

 


شاعر: محمد جواد محبت
 

 

[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]

سحرگاهان به قصد روزه داری// شدم بیدار از خواب و خماری

 برایم سفره ای الوان گشودند// به آن هر لحظه چیزی را فزودند

برنج و مرغ و سوپ وآش رشته// سُس و استیک با نان برشته

خلاصه لقمه ای از هرچه دیدم// کمی از این کمی از آن چشیدم

پس از آن ماست را کردم سرازیر// درون معده ام با اندکی سیر

وختم حمله ام با یک دو آروغ// بشد اعلام بعداز خوردن دوغ

سپس یک چای دبش قند پهلو// به من دادند با یک دانه لیمو

خلاصه روزه را آغاز کردم// برای اهل خانه ناز کردم

برای اینکه یابم صبر و طاقت// نمود م صبح تا شب استراحت

دوپرس ِ کلّه پاچه با دو کوکا// کمی یخدر بهشت یک خورده حلوا

به افطاری برایم شد فراهم// زدم تو رگ کمی از زولبیا هم

وسی روزی به این منوال طی شد// نفهمیدم که کی آمد و کی شد

به زحمت صبح خود را شام کردم// به خود سازی ولی اقدام کردم

به شعبان من به وزن شصت بودم// به ماه روزه ده کیلو فزودم

اگرچه رد شدم در این عبادت// به خود سازی ولیکن کردم عادت

خدایا ای خدای مهر و ناهید// بده توش و توانی را به« جاوید»

که گیرد سالیان سال روزه// اگرچه او شود از دم رفوزه

[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]
Mihanstar.com-siahpoost
این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال ۲۰۰۵ شده است که توسط یک کودک آفریقایی نوشته شده و در همان سال در سازمان ملل خوانده شد و استدلال شگفت‌انگیزی دارد.  
 
When I born, I Black, When I grow up, I Black, When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black, When I sick, I Black, And when I die, I still black… And you White fellow, When you born, you pink, When you grow up, you White, When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue, When you scared, you yellow, When you sick, you Green, And when you die, you Gray… And you call me colore???

وقتی به دنیا می‌آم، سیاهم، وقتی بزرگ می‌شم، سیاهم، وقتی می‌رم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می‌ترسم، سیاهم، وقتی مریض می‌شم، سیاهم، وقتی می‌میرم، هنوزم سیاهم… و تو، آدم سفید، وقتی به دنیا می‌آی، صورتی‌ای، وقتی بزرگ می‌شی، سفیدی، وقتی می‌ری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی‌ای، وقتی می‌ترسی، زردی، وقتی مریض می‌شی، سبزی، و وقتی می‌میری، خاکستری‌ای… و تو به من می‌گی رنگین‌پوست؟؟؟
[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]
روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.

 

ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.

 

بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.

 

کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.

 

کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود،  پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد.

 

کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد."

 

پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد.

 

بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد.

 

کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد.

پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"

 

پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."

 

[ ] [ ] [ مدیر پایگاه ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم/// پیش نهالیست ز باغ حکیم
لینک های مفید
امکانات وب